نمی دانید چه لذتی دارد جان دادن برای وطن
من از همه شما معذرت می خواهم که از زمانی که همرزمم برای اولین بار خبر شایعه شهادتم را به شما داد تا زمانی که مطمئن شدید شما را در نگرانی و اضطراب فرو بردم. از شما عذر می خواهم که دلهای مهربانتان را آزردم.
کد خبر:6600 تاریخ:22:07-04/05/1389


دریانیوز :

اشاره:
5 مرداد مصادف است با سالگرد شهادت شهید محمد کرفی که در سال 1362 در منطقه جنگل آلباتان مهاباد به یاران شهیدش پیوست، این نامه نگارشی است به قلم محمدصادق قلی زاده به یاد این شهید والامقام، روحش شاد، یادش گرامی باد ...

سلام خدمت همه کسانی که تا همیشه دوستشان دارم؛

پس از عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم و امیدوارم که در زندگیتان همیشه خوش و باسعادت باشید و با صلح و صفا زندگی کنید. اگر احوالی از من خواسته باشید هِی خوبم. خوب و به دعاگویی شما مشغولم.

سالهاست با شما هم صحبت نشده ام اما امسال که دلم برایتان بسیار تنگ شد، با خود گفتم که در این روزها که مصادف است با آخرین دیدار شما با من و بیشتر به یاد من هستید فرصت را غنیمت شمرده و درد دلی چندین ساله با شما داشته باشم.

با اجازه از همه شروع نامه ام را خطاب به مادرم می نویسم. مادری که مرا در دامن خود پروراند.

مادر مهربانم؛ ای فرشته زندگی من، ای کسی که زبان من توان سخن گفتن درباره تو را ندارد. یادت هست سال 42 که به دنیا آمدم چه برقی در نگاهت بود و با چه ذوقی مرا به همه نشان می دادی. بمیرم برایت. چقدر زحمتم را کشیدی، چه شبها که برایم بیدار ماندی و چه روزها که قد کشیدن و کامل شدنم را به نظاره نشستی.

چه خشنود بودی که پسرت روز به روز تکامل یافته و در محله مان (سردآبرود چالوس) همه دوستش دارند. مادرم هیچ گاه گرمی دستان مهربانت را بر گونه ام فراموش نمی کنم که به همراه نگاه معصومانه ات با خود به جبهه می بردم. می خواستی مرا در لباس دامادی ببینی، مادر عزیزم من هم آرزو داشتم ولی در آن زمان آرزوی شهادت برتر از دیگر آرزوها بود.

و تو ای پدرم؛ ای آرام بخش وجود من. از روی تو شرمنده ام. من باید امروز که غبار پیری بر چهره ات نشسته عصای دستت باشم تا دست بر شانه ام بگذاری و قدم برداری، ولی نیستم. تو آرزوها برایم داشتی و شرمنده ام که نتوانستم به آنها جامه عمل بپوشانم. ولی ای هستی من چه کنم که به جبهه رفتم، برای سرافرازی تو. جانم را به همراه بردم تا نثارش کنم در راه اسلام و وطنم که خاکش کفنم.

ای پدر مرا ببخش. مرا ببخش که تنهایت گذاشتم و حلالم کن.
 و اما برادران باصفا و خواهرهای خوبم. وای که چقدر دوستتان دارم. چقدر دوست دارم از نزدیک روی ماهتان را ببوسم و در آغوشتان بگیرم و سرم را بر شانه هایتان بگذارم.

هنوز که آن روزها یادم می آید تبسم بر لبانم جاری می شود. وای که چقدر با هم به دریا می رفتیم و چه خوش بودیم. یادتان هست با هم سوار قایق می شدیم. چقدر موقع خواندن صدایم را تحمل می کردید هرچند که یک بار هم اعتراض نکردید، راستی هنوز نوارهایم را دارید. هیچ وقت از شوخی هایم ناراحت نمی شدید هیچ گاه به من بد نکردید چقدر شما خوب هستید.

خدا را شکر همه شما سر و سامان گرفتید و زندگی خوبی دارید. هر چند که برای من آستین بالا نزدید ولی اشکال ندارد. اصلاً همش تقصیر این آبجی حمیده بود هرچقدر به او گفتم، آخر برایم کاری نکرد. شوخی کردم، هر کسی قسمت و سرنوشتی دارد، انشاءا... که همیشه خوشحال و شاد باشید. راستی به هوشنگ و غلام هم بگویید که دلم برای آن دور همنشینی ها تنگ شده است.

خوب از شما گفتم اگر اشکال ندارد کمی هم از خودم برایتان بگویم.

همانطور که می دانید من از همان ابتدا با ظلم و ظالم و متجاوز مشکل داشتم. از فعالیت های مستمر من در زمان نوجوانی در دوران انقلاب خبر دارید همواره آرزویم این بود که نقشی هر چند کوچک برای سرافرازی وطن داشته باشم و خون در رگهایم تنها برای آزادی کشورم بود که جریان داشت.

همیشه دعا می کردم که خدایا به من آنقدر استقامت، صبر، قدرت و شجاعت عنایت فرما تا بتوانم در راه اسلام، دین و کشورم خدمت کنم. من شهادت را سعادت می دانستم و زندگی زیر بار ظلم را ننگ.

شهادت در راه خدا برایم از عسل شیرین تر بود و جانم را وقف آزادی کشورم کرده بودم و امروز به شما تبریک می گویم که هدیه ای را تقدیم این خاک مقدس نمودید.

من از همه شما معذرت می خواهم که از زمانی که همرزمم برای اولین بار خبر شایعه شهادتم را به شما داد تا زمانی که مطمئن شدید شما را در نگرانی و اضطراب فرو بردم. از شما عذر می خواهم که دلهای مهربانتان را آزردم. وای بر من که باعث نگرانی و ناراحتی تان شدم، چقدر برایم اشک ریختید. بمیرم برایتان که برایم خون گریه کردید، بمیرم برای پدرم که کمرش شکست برای مادرم که قلبش به درد آمد و برای برادران و خواهرانم که شادی را از زندگی شان گرفتم.

عزیزان دلم من از روی شما خجالت زده ام که به خاطر آرامش و سعادت خود شما را آزردم.
اما ای مهربانانم بگذارید برایتان از آن لحظه آخر بگویم. نمی دانید چه لحظه ای بود پنجم مرداد ماه 1362 منطقه جنگل آلباتان مهاباد.
چه شیرین بود، مدتها منتظر آن لحظه بودم وقتی که گلوله آر پی جی ضد انقلاب به ماشین اصابت کرد و آتش گرفت نمی دانید چه گرمای دل انگیزی پیرامونمان را فرا گرفت. چه لذتی داشت زمانی که در حال سوختن و آب شدن بودم زیرا می دانستم تمام وجودم جذب خاک پاک وطن خواهد شد.

آخ نمی دانید چه لذتی دارد جان دادن برای وطن.

دوست دارم بارها و بارها زنده شوم و دوباره آن لحظه را تجربه کنم، حس می کردم دیگر به آرزوی دیرینه خود رسیده ام. آری، تازه آرام گرفته بودم انگار دوباره متولد شدم و آزاد و سبکبال به همه جا پرواز می کردم. این بار همه چیز را طور دیگری می دیدم. نه، اصلاً همه چیز را می دیدم. بله، من شما را هم می دیدم، پدر و دایی ام که به دنبالم به مهاباد آمده بودند، برادر و دامادم که سخت جویای اطلاعاتی از سرنوشتم بوده اند، مادر، خواهران و فرهاد و فرزاد برادران کوچکم که در پریشانی و سردرگمی بودند، می دیدمشان.

بسیار برایم سخت بود که اشک ریختن تان را ببینم اما چه کنم که باید این راه را می رفتم. بسیار گریه کردم وقتی که برادرم احمد به خاطر اینکه بین دهها پیکر سوخته و متلاشی شده عاشقان بی ادعای وطن به دنبالم می گشت دچار تراخم چشمی شد و خون چشمانش را فرا گرفت. من کمرم شکست که شماها بارها برایم بیهوش شدید، من طاقت نداشتم گریه پدر و مادرم را ببینم و وای بر من که باعثش شدم.

من شرمنده آن دهها نفری هستم که در نهم شهریور ماه 62 در تشییع جنازه ام شرکت کردند و مرا به خاک سپردند و به خاطر اینکه خانواده ام را تسلی دادند تا همیشه مدیونشان می مانم.

راستی خواهر خوبم سرور جان باید تشکر ویژه از تو داشته باشم زیرا به وصیتم عمل کردی و همان عکسی را که در آخرین حضورم در کنار شما گرفتم و گفتم آن را در وسط تاج گلی که با گلایول های قرمز تزیین شده بگذارید قرار دادید، هر چند که بابت آن وصیتم یک سیلی داغ از شما خوردم اما ارزشش را داشت و چقدر هم تاج گل زیبایی شده بود.

اما عزیزانم همان طور که گفتم من به همه چیز آگاهم، زنده هستم و از همیشه نیز بهترم، بنابراین نگران نباشید من یک بار قبلاً گفته بودم، یادتان هست که به خواب خواهرم آمدم و گفتم که چرا برای من که زنده ام گریه می کنید. می بینید من از هر زمانی سالم ترم، تازه خود را یافته ام، سبک شدم و شاد و خوشحالم.

من از شما دور نیستم، به همه شما سر می زنم و در کنارتان هستم. پس شما هم خود را از من دور ندانید و آگاه باشید من در راهی قدم برداشتم که به درستی از پایان آن باخبر بودم، آرزویی در سر داشتم که به آن رسیدم و وجودم را که به صورت امانت در اختیارم بود به صاحب واقعی آن بازگرداندم. من سعادت و سربلندی وطن و اسلام را به جان ناقابلم ترجیح دادم و هیچ گاه از کرده ام نادم و پشیمان نخواهم بود. بدانید من به سعادت واقعی رسیدم بنابراین شما هم شاد باشید و برایم دعا کنید.

در آخر دیگر عرضی ندارم جز سلامتی شما و به خدای یکتا می سپارمتان. سلام مرا به همه برسانید و بگویید محمد به همه شما به خاطر خوبی هایتان مدیون است.

خدانگهدارتان – تا همیشه دوستتان دارم.
فرزند کوچک ایران عزیز
شهید محمد کرفی

 

 

  نظرات بینندگان
نام:

پست الکترونیک:
نظر:

 

پر کردن فرم براي دريافت نظرات الزامي است
 

   

ايستگاها - آگهي رايگان
klip izle ezel dizisi izle sohbet sohbet odaları chat siteleri